ها؟؟این صدای یه...دختره؟؟!!
من:کی اونجاست؟؟تو کی هستی؟؟
یه دختر از تو تاریکی سمت یه راهرو ی فرعی اومد بیرون...رو هوا معلق بود بعد که یه ذره از تاریکی فاصله گرفت رو زمین فرود اومد....خب بیا مشکل دوتا شد این دیگه کیه؟؟
فکر کنم ریوکام تاحالا سکته رو زده بود!چون پشتم بهش بود اصلا از حال و اوضاعش خبر نداشتم...!باید حواسم به این دختره میبود...!
من:پرسیدم تو کی هستی؟؟
دختر:من نرسیا کالاهار هستم....بزرگترین جادوگر در دنیا!!!
((از اینجا به بعد داستان ترسناک کمدی میشه به عبارتی کمدی سیاه))
یه جوری با شوق و ذوق خودشو معرفی کرد یه لحظه فکر کردم با رییس جمهوری چیزی طرفم...!
من:ها؟؟
نرسیا:هی این چه قیافه ای گرفتی الان هوش از سرت بپره...!
من:برای چی؟؟
نرسیا:عجب خنگی هستی میدونی من کیم؟؟همین الان بهت گفتم...!
من:بله گفتی الان چه ربطی به من داره...!
نرسیا:واقعا که من قدرتمند ترین جادوگر هستم نادون....حیف من که اومدم کمک تو کنم!
جانم؟؟کمک؟؟واقعا میخواد کمک کنه یا نکنه طرف بلک الف به عنوان جاسوس اومده....هرچی که بود میدونستم قیافم از حالت علامت سوالی در نمیاد و شبیه خنگ ها شدم...همینم حرص اونو در می آورد.
نرسیا:هی اون دوستت چرا اون شکلی شده...انگار آمپر چسبونده!
من:ها؟؟ریکی؟!
برگشتم سمتش که...این چرا این شکلی شده؟؟!!انگار داشت از سرش بخار بلند میشد...چشماش گرد شده بود انگار روح از بدنش در اومده!سریع شونه هاشو گرفتم و تکونش دادم.
من:هی ریکی چی شدی؟؟خوبی زود باش به خودت بیا...داره از سرت بخار بلند میشه!!!!
ریوکام:هاه...من قادر به درک شرایط نیستم...این دختره گفت چیکارس؟؟
نرسیا:بابا من جادوگرمممممممممممممممم!!!
با دادی که زد گوشم سوت کشید.!
من:یکم آروم تر....!
نرسیا:آه باید آرامش خودمو حفظ کنم...خیلی خوب نوبت شماست که خودتونو معرفی کنید.
من:بله درسته...خب...من میازاکی شینوا هستم...اینم دوستم ریوکام یوکیموراست.
نرسیا:هوم..خوشبختم...بگو ببینم چه طوری تو مدرسه گیر افتادی...اوه نه اینکه سوال نداره خودم میدونم چطوری...!
ریوکام:از کجا میدونی؟؟؟
نرسیا:هر چی باشه من یه جادوگر هستم قدرت های زیادی دارم...!
من:بگو ببینم گفته بودی میخوای کمک کنی...خب چطوری؟؟
حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و جدی شد.
نرسیا:اینجا نمیشه حرف زد بیاید بریم سالن ناهار خوری.
منو ریوکام هم قبول کردیم...با اینکه مدرسه تاریک بود اما جالب بود انگار یه نوری خاکستری روشنش میکرد...رفتیم تو سالن ناهار خوری رو یکی از میز های وسط سالن نشستیم .منو ریوکام کنار هم و نرسیا جلومون نشست.
نرسیا:اهم اهم...خب برای اینکه بگم چطوری میخوام کمکتون کنم باید یه سری حقایق رو بدونید...!
من:حقایق؟؟
داشتم با تعجب نگاه میکردم که گردنبند شروع کرد به درخشیدن!
نرسیا:ناتسومه از تو گردنبند بیا بیرون...به کمک تو هم نیاز داریم.
صدای ناتسومه تو هوا پخش شد.
ناتسومه:حتما!
و روی صندلی کنار نرسیا ظاهر شد.
ریوکام:تو...تو..تو...صدا....روح...چطوری...شینوا این چرا حالت محو داره!!؟؟؟
شینوا:بخاطر اینکه یه روحه خودمم چیز زیادی ازش نمیدونم ولی قراره برامون تعریف کنه.. .
نرسیا:خب همون طور که می دونید هر روحی از اول روح نبوده ناتسومه ی ماهم همین طور...اون در زمان های قدیم..موقعی که مادرتو ،کاتسومی هنوز متولد نشده بود زندگی میکرد....اون در یه دبیرستان تازه تاسیس شده که همین جاست درس میخوند و خب محبوبیت خودشو داشت...بنا براین پسری که حالا بلک الف هستش عاشقش شده بود...اون دو تا روز های خوبی داشتن تا اینکه یه روز...ناتسومه توسط یه سری دختر طی یه اتفاقاتی کشته شد...وارد دنیای ارواح شد...پسر از اینکه کسی که عاشقش بود کشته شده بود خیلی ناراحت عصبانی بود از تمامی دختر ها متنفر شده بود...پس پیش من که تنها جادوگر تو کل کشور بود اومد و ازم یه در خواست عجیب کرد...اون گفت که مخیواد تمامی وجودش تبدیل یه جن بشه تا بتونه راحتر روح ناتسومه رو پیدا کنه...منم درخواستشو قبول کردم اما ضرری بود که به دنیای انسانها زدم..اون شروع کرد به کشتن دختر های همین دبیرستان تا ناتسومه رو پیدا کنه اما موفق نشد چون که ناتسومه...!
_____________________________________________________
خب مرسی از اینکه وقتتون رو به خوندن این رمان اختصاص دادید نظر بدید لطفاااااااااااا...!
[ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۴۴ ق.ظ ] [ ✨کانگ سان✨ ] [ ]
*قصر میس رریتی*...ما را در سایت *قصر میس رریتی* دنبال میکنید
برچسب: ارواحقسمت, نویسنده: بازدید: 81