"در جست و جوی ارواح"قسمت1

خرید بک لینک
کل مدرسه در سکوتی مرگ بار فرو رفته بود.هیچ صدایی جز پچ پچ دانش آموزا نمیومد...!هیچ کلاسی حتی بچه های سال آخر دبیرستان جرئت حرف زدن راجب اتفاقات رو نداشتند...همه سعی میکردند عادی رفتار کنند...اما جو حاکم این اجازه رو به کسی نمیداد...فقط دو تا چهار نفر از بچه ها شجاعت صحبت داشتند و اونها... .

کلاس3-A"،راوی کل:

اون بچه کسانی جز بچه های سال اول دبیرستان نبودن دو دختر ویک پسر و یک شخصیت مجهول...یک دانش آموز سال دومی....اما بزارید ببینیم تو کلاس سال اولی ها چه خبر بود...طبق معمول شینوا با عینکش سرش تو کتاب عجیب و غریبش بود و ریوکام هم داشت تو گوشی یه چیزی میخوند که از هیجان محکم با مشت کوبید به بازوی شینوا که رشته ی افکارش رو پاره کرد...!

ریوکام:هی شینی ببین چی پیدا کردم...!

شینوا:آخ آخ آخ آخه چرا میزنی نمی تونی مثل بچه ی آدم بگی...!

ریوکام:ساکت ببین چی پیدا کردم یه ویدیو...فقط هیس بچه ها نشنون...بیا نزدیک تر...!

راوی شینوا:

سرمو بردم نزدیک و به صفحه ی گوشی خیره شدم.یه دختر رو داشت تو تصویر نشون میداد که به نظر از یه چیزی وحشت کرده بود..همین که اومد فرار کنه یه چاقوی معلق تو هوا سرش رو تا نصفه برید...!از ترس ناخواسته سرمو کشیدم عقب...!ریوکامم به نظر رنگش پریده بود.

ریوکام:دیدی چی شد؟!

شینوا:ن ن ن ن ن ن نانی...نانیو...!

ریوکام:فکر میکنی کجا بود.؟؟

شینوا:کجا..کجا بود..؟

ریوکام:طبقه ی بالای مدرسه قسمت متروکه...همونجایی که کمد تو هست جلوتر..!!!

شینوا:بب...امکان نداره...!اینو از کجا آوردی؟؟؟!!

ریوکام:تو اینترنت پخش شده...!

شینوا:واقعا...؟؟!!

که یهو کاغذ مچاله شده خورد تو سرم و عینکم افتاد رو دامنم...!

شینوا:هی تاکاهیرو پسره ی ابله...بازم تو..؟!

تاکاهیرو:بهتون هشدار ندادم فضولی نکنید...!

شینوا:یکی نیس بگه به تو چه...!

تاکا:به خاطر خودتون میگم اگه میخواید مثل دخترای دیگه نمیرید..!

شینوا:هیچ اتفاقی قراره نیست برای ما بیافته...!

تاکا:هاها ببینیم و تعریف کنیم خرخون...!

شینوا:احمق کودن...!

ریوکام:حالا اگه جرئت داری بر سمت کمدت شینی چان...ها ها ها!

شینوا:خیلی بی مزه ای من نمی ترسم.!

ریوکام:باشه اصلا مشکلی نیست.

همون لحظه معلم اومد داخل و همه ساکت،بلند شدن و تعظیم کردن...اما آقای ایچیجو انگار اصلا حالش خوب نبود...بهم ریخته بود...قطرات ریز خون رو پیراهن سفیدش پخش شده بود...چشماش قرمز شده بود...!

استاد:بچه ها...خانم میزاکی امروز صبح تو مدرسه به قتل رسیده...والانم پلیس ها اینجان دارن تحقیق...میکنن...امروز مدرسه تعطیله پس میتونید برید...!

پچ پچ دانش آموزا بلند شد...شنیده بودیم دخترا کشته بشن اما معلم ها نه...!منو ریوکام یه نگاه بهم کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم و آروم از کلاس خارج شدیم...!!

تو راهرو مدرسه بی هدف قدم میزدیم...!

شینوا:خیله خب اینم از ان عالی شد.مدرسه هم تعطیل شد...!

ریوکام:اصلا معلوم نیست زیر سر کیه...!؟

شینوا:من...میرم از تو کمدم یه کتاب بردارم توام میای؟؟

ریوکام:نه میرم تو حیاط منتظرتم بیای بریم خونه...!

شینوا:باشه پس من رفتم.. .

ازش جدا شدم و رفتم سمت راه پله ها...همه جا ساکت و تاریک بود...راه پله تمام شد داشتم تو راهرو قدم میزدم که چشمم خورد به یه پسر با موهای طلایی که به دیوار تکیه داده بود...!با تعجب داشتم نگاه میکردم که احساس کردم یه درد وحشتناک پیچید تو قفسه ی سینم...چشمامو بستم نشستم رو زمین لباسمو تو دستم فشردم....دردش آروم گرفت سرمو آوردم بالا...پسره جلوم ایستاده بود و با چشمای سبز و ترسناک و اخم غلیظ به من نگاه میکرد...!!!

من:ت..تو کی..هستی؟؟

پسر از لای دندون های کلید شدش با صدای خش دار گفت...!

پسر:از اینجا برو...!!وگرنه تو بعدی هستی...!

من:چی...معلومه چی میگی..؟؟!

تا پلک زدم دیگه اونجا نبود.!این دیوونه دیگه کی بود...موجود فضایی ای که از سیارشون اومده زمین دنبال مغز انسان ها...چش...روانی!به راهم ادامه دادم داشتم میپیچیدم تو یه راهرو که صدای گریه و سوالات نامفهوم و عکس برداری از تو راهرو اومد...!صدای میکامی سنسه بود...یه خانم لاغر با موهای قهوه ای بود...پلیس ها داشتن ازش سوال میپرسیدند و در جوابش فقط گریه ی اون بود...سرمو یواشکی از پشت دیوار آوردم بیرون و نگاه کردم...ثانیه ای بعد چیزی که میدیدم فقط و فقط دریاچه ی خون بود...خانم میزاکی با سر ی که تا نصفه بریده شده و چاقویی که تو قلبشه افتاده بود روی زمین...!

.

.

.

.

.

.

.

خب اینم از قسمت اول...برای این قسمت نظرات بالای15 تا خب؟؟!!!

جاناعه میناسان...!!!

[ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۳۷ ق.ظ ] [ ✨کانگ سان✨ ] [ ]

*قصر میس رریتی*...

ما را در سایت *قصر میس رریتی* دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 20:41

صفحه بندی