"در جست و جوی ارواح"قسمت2

خرید بک لینک
راوی شینوا:

چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم انگار یه کابوس بود....بی اراده به جلو حرکت کردم...پاهام مال خودم نبود...همینطوری میرفتم جلو که میکامی سنسه دویید طرفم و جلو گرفت....اما من تنها چیزی که میدیدم و میشنیدم جسد خانم میزاکی و صدای حرف زدن ها و خنده هاش بود...اشکام بی اختیار سرازیر میشد...دنیا دور سرم میچرخید....برای یه لحظه همون پسر با موهای طلایی رو دیدم که تو تاریکی جلوم ایستاده بود...!

پسر:بهت اخطار داده بودم که برگردی...!

چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم....!

راوی کل:

مینامی سنسه:شینوا زود باش از اینجا برو....میشنوی چی میگم برو نباید اینجا باشی...شینوا....شینواااا... .

اما شینوا بدون هیچ واکنشی فقط به جسد پر از خون خیره شده بود...که ناگهان بدن نیمه جون شینوا افتاد رو دست های مینامی سنسه...!

راوی شینوا:

با تابش نور شدید مجبور شدم چشمامو باز کنم اما نور انقدر شدید بود که نمی تونستم زیاد چشمام رو باز کنم...سرم به شدت درد میکرد...حالت تهوع شدید داشتم انگار هر چی تو بدنم بود داشت میومد تو دهنم...خواستم دستمو تکون بدم که دست دیگه مانعم شد و مجبور شدم چشمامو کامل باز کنم...!!

ریوکام:هی داری چیکار میکنی دستت ررو تکون نده بهش سرم وصله.!!

شینوا:چه...چه..چه خبر شده؟؟!

ریوکام:مثل اینکه حالت بد شد با دیدن جسد خانم میزاکی...!آوردنت درمانگاه دبیرستان.

شینوا:توام...اون جسد رو..دیدی؟؟

ریوکام:معلومه که ندیدم...یعنی اجازه ندادن ببینم...که هر چند هیچ کس اجازه نداشت ببینتش!

شینوا:کی سرم تموم میشه؟؟!!میخوام بریم خونه... .

ریوکام:تقریبا آخراشه...!

شینوا:ببینم ریوکام توام اون پسره رو دیدی؟؟؟

ریوکام:کدوم پسر؟؟؟

شینوا:همونی که موهاش طلایی بود چشماشم سبز بود؟؟خیلی عجیب و غریب میزد...انگار اصلا وجود خارجی نداشت...!!!

ریوکام:اصلا یه همچین کسی رو تو دبیرستان نداریم...!

شینوا:واقعا؟؟!!

ریوکام:عقلت رو از دست دادی معلومه... .

اینطور ریوکام راجبش حرف میزد انگار واقعا یه همچین کسی تو دبیرستان نیست...ولی من دیدمش اون...ترسناک بود...تازه با من حرفم زد....!ولی چطور ممکنه؟؟!!

بالاخره سرمم تموم شد و رفتیم خونه...من و ریوکام نه خواهر بودیم نه نسبت فامیلی داشتیم فقط از بچگی باهم دوست بودیم یعنی خانواده هامون باهم دوست بودن....و من بعد از اینکه تو 6 سالگی مامان و بابامو تو یه تصادف وحشتناک از دست دادم پیش ریوکام زندگی میکردم...و فقط از مادرم یه گردنبند دارم...البته خانواده ی مادریم هستند ولی تو توکیو نیستند...!بالاخره رسیدیم خونه و سوال جواب های خاله به خاطر قیافه ی رنگ پریده ی من شروع شد.!!!

بعد از شام منو ریوکام تو اتاقمون ساکت و بدون هیچ حرفی نشسته بودیم و من داشتم کتاب میخوندم ریوکام هم رو طبقه ی بالای تخت دراز کشیده بود...من نمیدونم این چه مرضیه که من هر وقت میخوام کتاب بخون عینکم بازی در میاره و سر میخوره میاد پایین...!و بالاخره صبرم تموم شد و عینک رو با حرص در آوردم....!

من:اههه عینک مزخرف!!

ریوکام:هی شینی...!!!

من:ببینم تو چه مشکلی با الف و واو آخر اسم من داری که هیچ وقت تلفظش نمیکنی...!!

ریوکام:آخه حال میده تورو اذیت کنی قیافت خیلی خنده دار میشه...بیخیال اصل حرفم یه چیز دیگس..!

من:بگو؟!

ریوکام:واسه من واقعا جالبه تو چطوری از اون تصادف نجات پیدا کردی...اون ته دره!!

من:چی شده که یاد اون تصادف افتادی؟؟!

ریوکام:آخه زمانی ما خبر دار شدیم و اومدیم اونجا اون پایین....همه باید میمردن حتی تو...اما تو در کمال تعجب ما و امداد گر ها زنده بودی...!!!

خب راست میگفت...اون تصادف به قدری بد بود که گفتن قسمتی از اعضای بدن پدرم کامل له شده بود...!!اما من سالم از اون تصادف اومدم بیرون با اینکه تنها چند تا بخیه خوردم همین.. .

ریوکام:اینو خیلی وقته میخوامب هت بگم ولی گفتم تو...خب شاید ناراحت بشی ولی روز قبل از تصادف تو اومدی و به من گردنبندی که مادرت بهت داد رو نشون دادی...من فکر میکنم اون گردنبند تو رو نجات داد...!!

نمی دونم چرا اما یه حسی بهم میگفت باید حرفشو انکار کنم...!!

من:خواب نما شدی؟؟؟یه همچین چیزی امکان نداره...!

ریوکام:هووممم شاید... .

ولی انگار یه قسمت هایی از حرفش درست بود...شاید اون گردنبند نجاتم داد....!!!

***********

راوی شینوا:

چه خبره؟؟؟اینجا چه خبره...چرا همه جای شهر رو خون پر کرده...؟؟؟قسمت هایی از خیابون فرو رفتگی داشت و پر از خون شده بود...تمامی مردم هر کدم به طرز وحشتناکی کشته شده بودن...خیلی بد بود...همه جا بوی خون میومد...حتی لباسمم لکه های بزرگ خون روش بود...فقط بی اراده حرکت میکردم و به اجساد مردم نگاه میکردم...همه چی داغون شده بود...یه قتل عام درست حسابی...!!

داشت از بین جنازه ها رد میشدم که یه نفر صدام زد.!

...:شینوا!

صدای یه دختر بود که اسمم رو نجواگرانه صدا میزد...!

...:شینوا.. .

من:هی کی اون جاست...؟!!

سرمو بر گردوندم به طرف جلو یه دختر با موهای نقره ای و چشمای آبی پر رنگ دیدم با یه لباس سقید....اون اصلا خونی نبود...!!

من:تو کی هستی؟؟

لبخند آرومی زد.

...:بزودی همدیگه رو تو دنیای واقعی ملاقات میکنیم...!

من:هااا؟؟

یهو رعد و برق زد و بارون شروع به باریدن...اون دخترم پشتش رو به من کردم و رفت...!

من:هی صبر کن نرو...!!

اما ناپدید شد...!بارون می بارید و خون رو از زمین میشست و میبرد...حتی لباسم هم با برخورد قطرات بارون خونش شسته میشد و میرفت....!به محض اینکه پلک زدم همجا تمیز بود هیچ خونی وجود نداشت...!!!

**************************************************************

صبح روز بعد،دبیرستان،راوی شینوا:

من:خب ریکی تو همینجا باش من برم وسایلم رو بیارم شلوغ نکنی هااا...!!

ریوکام:مسخره...برو زود باش حوصله ندارم...!!

من:خیله خب بد اخلاق...!

اتفاق عجیب امرو این بود که دبیرستان تعطیل شده تا تکلیف قضیه معلوم شه و من و ریوکام آخرین نفراتی بودیم که تو دبیرستان بودیم...!دبیرستان ما خیلی بزرگ بود به به دو قسمت تقسیم شده بود...یه قسمت متروکه و یه قسمت دیگه که ما توش درس میخوندیم...!!

از شانس قشنگ من کمدم افتاده بود طبقه ی آخر مدرسه کمد371 ،درست از کمد من به بعد میشد تاریکی محض که شروع قسمت متروکه بود...!!

رفتم قفل کمدم رو باز کردم... داشتم وسایلم رو بر میداشتم که صدای گریه ی یه نفر اومد...!!

______________________________________________

خب نظرات برای قسمت بعد بالای15 نظر

سایونارااااااااااااا

[ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶ ] [ ۸:۵۸ ب.ظ ] [ ✨کانگ سان✨ ] [ ]

*قصر میس رریتی*...

ما را در سایت *قصر میس رریتی* دنبال می‌کنید

برچسب: ارواحقسمت, نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 20:33

صفحه بندی