داشتم وسایلم رو جمع که صدای گریه یه دختر اومد...!!!در کمد و بستم وراهرو رو نگاه کردم...اما دیگه خبری از صدا نبود....حتما خیالاتی شدم.دوباره رفتم سمت کمد اما بازم اون صدا اومد!کل راهرو رو از اول برسی کردم اما کسی نبود و صدا هم قطع شده بود...ترسیده بودم دستام یخ زده و عرق کرده کرد...پشتم احساس لرز میکردم...سریع کیفم رو برداشتم خواستم برم که بازم صدای گریه اومد...یکم دقت کردم دیدم صدا از تو راهرو نیست بلکه از از تاریکی میومد که قسمت متروکه از اونجا شروع میشد...حس کنجکاویم گل کرد،بنابراین گوشیم رو در آوردم و چراغ قوه اش رو روشن کردم و رفتم به سمت تاریکی....!
با اینکه چراغ قوه داشتم اما چراغ قوه فقط جلوی پام رو نشون میداد مبادا بخورم زمین...صدای گریه قوی تر میشد و هماره باهاش صدای دوش باز حمام میومد...چراغ قوه ام شروع کرد چشمک زدن و...
من:نه نه نه خواهش میکنم الان وقت اتمام شارژ نیست...!
و خاموش شد.حالا من مونده بودم و تاریکی محض وصدای گریه...تصمیم گرفتم با راه هم ادامه بدم بالاخره به یه جایی میرسیدم... .جلوتر که رفتم انگار وارد یه سالن ورودیه طبقه ی آخر شدم و سالن رو انگار نور خاکستری ماه روشن میکرد...ولی بازم سالن ورودی نبود فقط خیلی بزرگ بود...همین.قدت کردم دیدم صدای گریه از تو حمام مدرسه نزدیک سرویس بهداشتی میومد...با ترس آروم آروم رفتم جلو...در حمام نیمه باز بود و صدای دوش میومد...دستمو گذاشتم رو در آروم هل دادم و خود به خود تا آخر باز شد...با دیدن چیزی که رو به روم بود از ترس خشکم زد...یه دختر هم سن و سال من رو زمین زیر دوش نشسته بود...از دوش به جای آب خون میومد و رو سر دختر میریخت...دختر زیر دوش نشسته بود زانو هاشو بغل کرده بود و گریه میکرد و خون سر تا پاش رو پر کرده بود...دختر سرش و آورد بالا منو دید...دستش رو دراز کرد سمتم...!!
دختر:خواهش میکنم...کمکم کن....خواهش میکنم...
سرمو آروم و از سر ترس به اطراف تکون دادم...قدم قدم رفتم عقب..!
دختر:اون..منو با خودش میبره...نذار این اتفاق...بی افته...نرو..!!!
ولی من نمیتونستم به حرفاش توجه کنم خیلی سخت بود...داشت از کی حرف میزد؟!اون کی بود...از حمام دور شدم و رفتم سمت سالن و...گردنبند از زیر لباسم شروع کرد به درخشیدن....با تعجب به لباسم ذل زده بودم.سریع گردنبند رو در آوردم و نگاهش کردم داشت میدرخشید و تو هوا معلق بود...!
...:گفتم که بزودی همو ملاقات میکنیم!!!
سرمو آوردم بالا...همون دختری بود که تو خواب دیده بودم...!
من:تو...تو کی...هستی؟؟
دختر:من ناتسومه هستم...روح گردنبند مادرت و البته دوست مادرت!!
من:مادرم... .ولی چطور ممکنه...!
ناتسومه:داستانش طولانی وقت زیادی نداری...باید یه کاری انجام بدی که خیلی بزرگه...!
من:چه کاری؟؟داری از چی حرف میزنی اون دختر تو حموم کی بود؟؟
ناتسومه:تو باید تمام روح هایی که در این مدرسه زندانی هستن رو آزاد کنی و بلک الف رو شکست بدی!!!
من:چی ولی من که اینکاره نیستم....بلک الف دیگه کیه؟؟؟
ناتسومه:بلک الف یا جن سیاه اون در زمانی که من زنده بودم یه انسان بود اما بعد از اینکه من مردم اون خودشو تبدیل هب یه موجود دیگه کرد!!!و شروع به کشتن دختر ها تا به الان کرد...این داستان مال قبل از اینه که مادرت به دنیا بیاد...و درست از همین دبیرستان شروع شد...!
من:امکان نداره...من...من..توانایی انجام همچین کاری و ندارم...!!
ناتسومه:چرا داری...من کمکت میکنم تازه ریوکام هم که هست...!
من:نه نه خواهش میکنم پای اونو وسط نکش اون کسایی رو داره که منتظرشن ولی من هیچکس رو ندارم...!!
ناتسومه:چرا توهم داری ولی فعلا باید با استفاده از این شمشیر برای نجات اون روح اون دختر ها تلاش کنی...وبجنگی!
من:چطور می تونم یه همچین کاری رو انجام بدم...!!
ناتسومه:یادت باشه بلک الف یه دستیار دیگه هم داره...!قبلا ملاقاتش کردی!
من:منظورت اون پسر با موهای طلاییه...؟؟
ناتسومه:همونه...و مبارزت از همین جا شروع میشه...!
من:نه خواهش میکنم...!
اما یهو حالت چهره اش تغییر کرد و نگران و جدی شد...!نگاهش رفت سمت راهرو ی ضلع شرقی سالن...!
ناتسومه:اون داره میاد باید بتونی از خودت دفاع کنی یادت باشه من همیشه در گردنبندت زندگ یمیکنم و همراهتم اینو مطمئن باش!..
و پرواز کرد و رفت داخل گردنبندم...!گردنبند همچنان در حال درخشیدن بود و تو هوا معلق بود...!!
...:اویاااا میبینم یه طمعه جدید اینجا داریم...!
صدای خش دار یه پسر میومد...از همون سمتی میومد که ناتسومه بهش نگاه کرد..!به همون سمت نگاه کردم...یه پسر با موهای سیاه و شلخته و دندون های نیش وپوست به شدت رنگ پریده و چشمای سیاه و گود رفته ایستاده بود و به من با یه لبخند شیطانی نگاه میکرد...!
من:تو...تو...کی هستی؟؟
پسر:هه من بلک الف هستم فکر کردم...!اوسویی اینجا رو نگاه کن یه قربانی...!
اوسویی...پس اسم اون پسر اوسویی بود...!طبق معمول با یه اخم آروم نگاه میکرد.
اوسویی:میبینم...!
بلک الف:خب خودت کارشو میسازی و یا خودم اینکارو بکنم...!
اوسویی:بسپارش به من.
بلک الف:خیله خب پس خوش بگذره بهت.!!
و داخل تاریکی محو شد!
اوسویی:خب بهت چه هشداری داده بودم...!
من:مگه برای تو فرقی هم میکنه که داده باشی یه نه...به هر حال منو میکشی!
اوسویی:پس آماده باش تا بمیری...!
یه خنجر از تو آستینش در آرود و به سمتم حمله ور شد!منم حالت دفاعی گرفتم...با خنجر سعی کرد صورتمو زخمی کنه ولی با شمشیر ضربه اش رو دففع کردم....همچنان سعی میکرد به سمتم قلبم و صورتم ضربه بزنه..که با شمشیر یه ضربه به شکمش زدم که پاره شد و خون ازش جاری شد...
اوسویی:آخ لعنتی...!
عقب عقب رفت و نشست رو زمین.سرش و آرود بالا وبا اخم غلیظی به من نگاه کردو دندون هاشو روهم سایید.!
اوسویی:بعدا به حسابت میرسم...!
و محو شد.!سریع دوییدم سمت حموم و اون دختر که زیر دوش بود رو دیدم اما این دفعه مرتب و تمیز بود هیچ اثری از خون نبود...!
دختر لبخند آرومی بهم زد..
دختر:تو تونستی اونو شکست بدی ومنو نجات بدی متشکرم...!
و اونم مثل ناتسومه رفتم تو گردنبندم...صدای ناتسومه تو هوا پیچید...!
ناتسومه:آفرین اولین روح رو آزاد کردی حال برو پیش ریوکام..!
سریع دوییدم و از اونجا رفتم...پله هارو پرواز کردم و رفتم پیش ریوکام که باهم از مدرسه خارج بشیم...ریوکام تو سالن همکف نزدیک در ایستاده بود.
ریوکام:کجا بدی دخرت اون شمشیر چیه؟؟!!
من:وقت نداریم بادی از اینجا خارج بشیم...بدو!
دوییدیم سمت در ولی مثل اینکه دیگه دیر شده بود!در باز نمیشد!!!!
من:اه باز شو لعنتی بازشو دیگه...!!
صدای ناتسومه اومد!
ناتسومه:متاسفم شینوا اما دیگه دیر شده تو مدرسه زندانی شدید!!
من:این امکان نداره...نههههههههههههه!!!
!
[ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۴۲ ق.ظ ] [ ✨کانگ سان✨ ] [ ]
*قصر میس رریتی*...ما را در سایت *قصر میس رریتی* دنبال میکنید
برچسب: ارواحقسمت,
نویسنده:
بازدید: 74